تبلیغات
رمانهای من و ریوما - تقدیر یک فرشته 36

تقدیر یک فرشته 36

شنبه 18 دی 1395 08:27 ب.ظ

نویسنده : سارا
ارسال شده در: رمان تقدیر یک فرشته ،
3xxn_1wassssssssss90000000000000.jpg
این قسمت : اخرین نبرد

از خودمون نیس!


یو:
روزبعد:
فقط من ،رن ،یوما و یوکی تو خونه بودیم..
کنار یوکی نشسته بودم و نگاش میکردم...
 متوجه رن شدم که لحظه به لحظه به یوما نزدیک تر میشد.
از وقتی ریوما به ما پشت کرده بود..
یوما دیگه خودش نبود...
حتی با رن هم حرف نیزد...
رن دستش رو رو شونه یوما گذاشت..
-هی....به عنوان برادرش هشدار میدم بهش نزدیک نشو...
رن هم با شوخی جوابم رو داد: پس  منم به الیسا میگم دیگه دخترش رو تنها نذاره پیش ما..
یوکی پرید وسط:وایستین ببینم مگه منو یوما اسباب بازی هستیم که هی سرمون دعوا میکنین ..
و به عنوان اعتراض اتاق رو ترک کرد..
رن با حرکت چشماش گفت:بیا همینو میخواستی...
یوما هم بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و دنبال یوکی رفت...
رن:خبریه؟
 اون هم دنبالشون رفت..
بلند شدم تا از قافله عقب نمونم...
یهو چندین سیاه پوش وارد اتاق شدن..و منو محاصره کردن
شمشیرم روظاهر کردم و گرفتم سمتشون :کی هستین؟
فرستاده های فرمانروا..یا از اون شیاطین؟
اونا چیزی نگفتن و به سمتم حمله کردن..
همین طور که با اونا میجنگیدم تو فکر این بودم که چه بلایی سر بچه ها اومده..
یهو دسته ی شمشیر یکیشون منو زمین زد...
صداشون میومد:ببریمش پیش ارباب؟
-نه بکشینش ..کاروتموم کنین...
نمیتونستم دستم رو تکون بدم ..
سعی کردم بلند شم
ولی نمیتونستم..
تیغه شمشیر درست جلوی صورتم بود..
به زحمت کمی رفتم عقب...
سیاه پوش شمشیرش رو با تموم قدرت به سمت قلبم نشونه رفت..
لحظه ای...که دیگه مرگم رو حتمی میدونستم چیزی مانع شمشیر شد...
مبارز جدیدی وارد میدان شده بود..
یه سیاه پوش دیگه...با این تفاوت که داشت از من دفاع میکرد...
از فرصت استفاده کردم و شمشیرم رو با دست چپم برداشتم..
حالا برتری با ما بود.


سیاه پوش..
به تموم قدرت به اونا حمله کردم ..
نگاهم به سیاه پوشی افتاد که به سمت یو میرفت...
برگشتم تا جلوش رو بگیرم
یه دفعه..
یه نفر ازپشت شمشرش رو توی شونه ام فرو کرد..
دورزدم و شمشیرم رو توقلبش فرو کردم..
شنه ام بدجور زخمی شد بود...
دست ازادم رو روش گذاشتم...
لعنتی...یکی نیس بگه موقع مبارزه  حواست باید به خودت باشه نه یکی دیگه...
شمشیرم رو تو سینه ی اخرین سیاه پوش  فرو کردم...
حس میکردم یو پشت سرم ایستاده:م..منونم....متاسفم که...به خاطرم زخمی شدی...
میتونستم برگردم..مطمئن بودم با خیره شدن تو چشماش همه چیز رو لو میدم....
چشمام رو بستم ولحظه ی بعد من دیگه اونجا نبودم...


سه روزبعد
ریوگا: تصمیم گرفتم به شیاطین حمله کنیم و اخرین مبارزمون رو انجام بدیم...
نمیتونم بیشتر از این صبرکنیم...
الیسا:پس منبه کانامه خبرمیدم برامون نیروی کمکی بفرسته.
ریوگا:خوبه..
میوسا:منم به رایا و تزوکا خبرمید با نیروهاشون برگردن اینجا...


شخص ناشناس
-همه چی مرتبه؟
-بله..همه چی رو اماده کردم...هروقت بگی میتونیم انجامش بدیم...


روز بعد
ریوما:
-خیلی...گذشته...هیچ وقت..به دیدنم نیومدی....
-همیشه کنارت بودم...همیشه.
متاسفم ریما...من...اقعا متاسفم....نمیخواستم اونجوری شه...
یونا...حتما..خیلی درد کشید...
-اون شجاع بود...مثل خودت...
-کاش من.جوری که تو میگی بودم..  نه یه نفر که کل اشناهاش اون رو خیات کار میبین
همشون رو ناامید کردم نه؟
-اگه همه دنیا هم بهت پشت کنن..من طرف توئم...طرف تو...

به زورلبخند زدم.
ریما اروم دور تر میشد...
نه..نرو...دیگ تنهام نذار....خواهش میکنم...
ریمااااااااااااا
با وحشت چشمام رو باز کردم...
بعد مدت ها...
اومدی دیدنم...
لبخند تلخی زدم...
اروم بلند شدم..بالاخره...
زمان اخرین مبارزه رسیده بود...
یک ساعت بعد:
همه جا..خیلی اشنا به نظر میرسید...
کلاه شنلم رو کشیدم پایین ...
و وارد کاخ شدم.
همینطور کنار شیاطین جلوتر میرفتم..
بالاخره به محل قرار رسیدم..
اروم زمزمه کردم:امادشون کردی؟
-اره موقع حمله منفجرشونمیکنم...
-خیلی خوبه..
-راستی..ام...گروه...
-چی؟
-اونا میخوان امروز حمله کنن...متاسفم...قول داده بودم به هیچ کس چیزی نگم...
-خدای من....قرار نبود اونا اینجا باشن....اینجوری...همه چی خراب میشه.
ت باید بهم میگفتی....نمیتونم برنامه رو عقب بندازم..ولی....
میتونیم زودتر انجامش بدیم...
تا حداقل قبل از رسیدنشون کار تموم شده باشه....
همین الان منفجرشون کن..
-الان؟؟؟؟؟؟؟!!
-الان..
و منتظر جوابش نشدم..
به سمت سالن حرکت کردم..جایی که تو ذهنم همیشه فرمانروای شیاطین رو به بدترین نحو میکشتم...
به وسطای سالن که رسیدم صدای محیبی به گوش رسید
و خیلی زودیه نفر با شتاب وارد سالن شد:سرورم دوتا انفجار تو محدوده میدان اصلی رخ داده...اتیش سوزی هر لحظه داره بزرگتر میشه
-علتش چیه؟!
-نمیدونم ارباب...شاید یه ازمایش غیر مجاز...
همهمه ای در میان شیاطین ایجاد شده بود...
فرمانروا از خشم منفجر شد:به چی زل زدین ابله ها....برین خاموشش کنین...به صلاحتونه مقصر رو هم بیارین....
شیاطین با عجله از در خارج میشدن...
حالا تنها 30 یا 40 نفر باقی مونده بود...
با برداشته شدن کلاهم که نشونه ی شروع حمله بود...
چندین میزمنفجرشد و 5نفر از افراد باقی مانده با بقیه وارد نبرد شدن...
حالا من مقابل فرمانروا  ایستاده بودم...
-دوباره به هم رسیدیم...
-البته...
با اولین طلسم فرمانروا مبارزه شروع شد..
مجموعه ای از قدرتمند ترین طلسم ها ازطرف هردومون به سمت هم روونه میشد...
چند لحظه گذشته بود ولی هیچ کدوم کوتاه نمیومدیم.....
اینبار..دیگه یکیمون باید دیگری رو از بین میبرد...
مبارزه شدت گرفته بود که یه دفه چندین نفر وارد سرسرا شدن...
لعنتی...
نباید الان میومدن....
ریوگا میوسا و بقیه اعضا به سرعت وارد نبرد شدن...


از زبون شخص خاصی نیس.:

یوما با خشم به شیاطین خیره شده بود...
میخواست انتقام بگیرد...
ولی کدوم انتقام: انتقام مادر و خواهر بی گناهش که بی رحمانه کشته شدن؟
یا انتقام از دست دادن پدری که یک عمر به او تکیه کرده بود؟
یا شاید انتقام برادری مهربان که اتفاقات این سال ها اون رو به شکل بدی تغییر داده بود؟
با خشم به شیطانی که خواهرش یونا رو دزدیده بود خیره شد...
خیلی زود اون شیطان مورد هجوم طلسم های پی در پی یوما قرار گرفت...
یوما با مهارتی شگفت اورمبارزه میکرد...اون هم مقابل  یکی از قدرتمندترین شیاطین...
یوماباخشم گفت:وقتی رفتی جهنم عوضی...یادت باشه...یه ایچیزن جونت رو گرفت..!!
نگاه یو میان درگیری خشنش با چندین شیطان خواهرش رو پیدا کرد
اگه کمک به موقع میوسا نبود همون موقع مرگش حتمی بود..
نفس یو با دیدن یوماک نار الیور(همون شیطانه)بند اومده بود...بااینکه از مهارت یوما خبر داشت...ولی مهارت الیوررو هم دیده بود...
یوما هنوز اون قدر توانایی نداشت که با اون مبارزه کنه...

چشمش به مبارزه اون دو نفردوخته شده بود..
طلسم ارغوانی رنگ الیور مستقیم به سمت یوما حرکت میکرد
ودرست به شکم یوما برخورد کرد...فریادی بلند شد و خون به شدت به اطراف پاشید..
رن از میون دو نفر گذشت...طلسم سومش شیطان مقابلش رو بر زمین زد،از روی دو جسد پرید/....او بر زمین افتادن یومارو دیده بود...و الیوررو که به اون نزدیک میشد
و هنوز دست کم شش نفر رو مقابلش داشت تا به یوما برسه...
در کنارش ریوگا به سختی تلاش میکرد تا راهی برای رسیدن به برادرزادش پیدا کنه...
کمی اون ور تر یو با خشمی پایان ناپذیر میجنگید...و با خشونتی که هرگزدر مبارزاتش دیده نشده بود...
اون پشت اشکهایی که صورتش رو پر کرده بود هدف میگرفت...و فقط جسدبود که به زمین می افتاد...
-اون..زنده میمونه..نباید بمیره...
اما وقتی الیوررو دید که به یوما نزدیک میشد نفس تو سینه اش حبس شد...
چند بار تلاش کرد از همون جا شیطان رو هدف بگیره..
ولی مبارزه اون قدر نزدیک بودکه هر لحظه فردی مقابلش قرار میگرفت..
افرادی که اکثرا از اعضای گروه بودن...
کمی بعد یو به یومارسید
و سپرش زود تر از خودش مقابل الیورقرار گرفت..
صحنه ای که دید دیوانه اش کرد...بدن خون الود خواهرش که روی زمین افتاده بود
و برای یک لحظه صحنه دیگه ای کنار اون جان گرفت...
پیکر کوچک یونارو که در قبرستان دیده بود...
خشم و نفرت در وجودش فوران میکرد
اشک نمیریخت..داشت در اتش میسوخت..
و تنها نگاهش برای سوزاندن دشمنش کافی بود
الیور به زحمت تونست از مقابل طلسم یو کنار بره..
یوکی برو کمک یوما..
-اما
-بروو!!!
خشم بی پایان یو قابل مقاومت نبود...یوکی میدونست که حضورش تنها مانع از ازادی عمل اون خواهدبود...
یو خشم چندین سالش رو روی سرالیورخالی میکرد...
طلسم هایی که تنها اثارشون رو خونده بود و هرگز انجامشون نداده بود...حالا روی اون ازمایش می شدن..
طلسم قدرتمند یو سپر الیور رو در هم شکست و اون روی زمین افتاد..
یو طلسمی دیگربه سمت اون فرستاد
در لا به لای صدای خرد شدن استخوان های الیور...صدای فریادش به گوش میرسید ...
یو بدترین طلسمش رو برای اون کنار گذاشته بود...
با حرکت دست یو..
الیور به بند کشیده شد و اتشی مهیب اون رو دربر گرفت...
وکمی بعد تنها خاکستری از اون باقیموند...
رن زود تر از یو خودش رو به یوما رسوند: اون زندس..خدایا متشکرمم...
میوسا به سرعت نزدیک شد وشروع به درمان یوماکرد...

درست ان سوی سرسرا مبارزه ریوماو  فرمانروا ادامه داشت
ریوما میدونست ادامه نبرد اون ها قتل عام دیگه ای رو در پیخواهد داشت
پس به زحمت مبارزه رو به پایین کاخ کشید...
ریوما دستش رو تکون داد  و ابری رو به وجود اورد که به سرعت شروع به باریدن کرد...اون هم نه بارون معمولی...انگار تموم اب های دنیا در اون مکان فرود می اومد...
فرمانروا با کمی تردید به اون خیره شد:بازیت گرفته ایچیزن؟یا نکنه میخوای غرقم کنی....
ریوما جواب داد:بیا تمومش کنیم...این بازی دیگه زیادی طولانی شده...
-22سال ایچیزن...و تو هنوزنمیتونی تمومش کنی.. چون تموم کردن من..برابر با تموم شدن خودته..
-فکر کردی میترسم؟برای من...خیلی وقته تموم شده....امروز..اخر بازیه..
فرمانروا طلسم ریومارو کنار زد:که این طور...در این صورت...هرچی داری رو کن..این بازی برای تو دو سر باخته ایچیزن...یادت نرفته که بهت چی گفتم....کشتن من مردن خودته...و اگه اینبار منو زنده بذاری...اگه من بمونم و تو نابود بشی.....
مزه خشم منو تک تک اونایی که اون بالا دارن میجنگن خواهند چشید.....
تک تک اونایی که عضوی از خانواده  تو هستن رو جوری عذاب میدم که برای بقیه عمر، تک تک لحظاتی رو که نفس میکشن ارزویمرگ بکنن و هرگز بهش نرسن...
سپس جادوییی اجرا کرد که گل و لای حاصل از باران در مقابلش رو به اطراف میپاشید...
ریوما طلسمی به سمت سینه ی اون فرستاد زمانی که طلسمش به سپر برخورد کرد ترکید.....پودر سفید سرتا پای فرمانروا رو فرا گرفت...امابه جز اون صدمه ی دیگه به فرمانروار نزد
اون که تا چند لحظه قبل کارش رو تموم شده میدید حالا چهره اش در هم رفت: معلومه داری چه غلطی میکنی؟مسخره بازی رو تموم کنو مبارزه کن..چون میخوام بفرستمت اون دنیا پیش زنت..
ریوما طلسمی رو اجرا کرد که درست مقابل فرمانروا به زمین خورد ..
زمین منفجر شد ..گل و لای به اطراف پاشید..
وبعد شبحی گل الود از ان خارج شد...زمین بار دیگرلرزید ..اینبار اشباحی تیره از ان بیرون اومدن..
بدنهایی پوشیده با چشمهایی از حدقه بیرون زده..که بوی تعفنشان هرکسی رو ازار میداد به سمت فرمانروا حرکت کردن..
اون ناخواسته عقب رفت و درحالی که یه چشمش به ریوما بودطلسمی رو به سمت اشباح فرستاد...
ولی هیچ تاثیری نداشت..
اون موجودات دور فرمانروا حلقه زدن
دست کپک زده یکی از اجساد به سمت اون دراز شد..
-لعنتی این دیگه چیه...
ریوما: گروه مشایعت ..اومدن تا تو رو به داخل قبرت بدرقه کنن..
خیلی وقته اینو برات کنار گذاشته بودم...
فرمانروا با نفرت طلسم مرگی به سمت اون فرستاد ولی چطور میتونست مرده ای رو دوباره بکشه؟
دردی کشنده از محلی که اون موجود لمس کرده بود وجودش رو در بر گرفت
انگشتاش بی اختیار اتش میگرفت
گوشت دستش تا مچ ذوب شده بود...
برای اولین بار طی سالها منتظر مرگ بود...
امااون موجودات کنار رفتن و به شکل دیواری محاصره اش کردن..
با تکون دست ریوما طلسمی به سینه ی اون برخورد کرد..
در اثر شدت ضربه فرمانروا چند متر ان طرف تر روی زمین افتاد...
ریومانفس عمیقی کشید...
باید کار رو تموم کرد...همونجا...حتی اگه این به معنی نابود شدن خودش میبود...
هنوز به دو قدمی فرمانروا نرسیده بود که صدایی شنید
میوسا بودکه اون روصدا زده بود:ریوما........
صداش وحشت زده بود...وچیزی به ریوما میگفت که اون هم میدونه...
ریومادستش روبالا اورد تا کاررو تموم کنه
- نه ریوماااااا...این کارو نکن...این خود کشیه...
بذار....زنده بمونه...یه جوریی...
-میوسا من نمیتونم...خودت هم میدونی که نمی تونم..
ریوما سعی کرد میوسارو که مقابلش قرار گرفته بود کنار بزنه..
همین لحظه فریاد های دیگه ای هم به گوش رسید..
صدای ریوگا با...یو..
یو:از ریوما فاصله بگیر..همین الان میوسا..
اشک های میوسا جاری شد: که خودشو به کشتن بده؟
ریوما میوسا رو به عقب هل داد..
اینبار یو مقابلش ایستاده بود
و با خشم با مشت به شونه ی ریوما زد..
ریوما برای یه لحظه شونه اش رو گرفت...
و از کنار یقه ی بلوزش که پاره شده بود باندی سفید که باخون رنگ شده بود به چشم میخورد...
ذهن یو به سرعت کار میکرد صحنه ای که سیاه پوش ناجی اش زخمی شد رو به خاطر اورد...شونه ی...راست...
-این..چه معنی...ای میده..؟
در همین لحظه ریوما دست فرمانروا رودید که بالا میومد..
به سرعت یو رو به کنار هل داد..
طلسم درست به سینه ی ریوما برخورد کرد و زخمی عمیق به وجود اورد ..
از شدت درد روی زمین افتاد...
خون به شدت از سینه اش بیرون میریخت..
صدای فرمانروا رو در ذهنش میشنید:تو نمیتونی منو بکشی...چون در اون صورت...روح من...در داخل بدنت بیدار میشه و نابودت میکنه..تو برنده ی این بازی نیستی..هیچ وقت نبودی...
ریوما درحالی که خون جلوی چشمش رو گرفته بود...با اخرین توانش دستش رو بالا اورد..
 و بی توجه به فریاد های میوسا
 و مقابل چشمهای ناباور یو دستش رو بالا اورد
میوسا فریاد زد: این کارو نکن/!!!
اما ریوما انگار چیزی نمیشنید...
طلسم مرگی به  سمت فرمانروا فرستاد
جسد فرمانروا روی زمین افتاد
ولی این اخرش نبود
دود  یا سایه ای از سینه ی او خارج شد و مستقیم به ریومابرخورد کرد..
ریوما توانش رو از دست داد
قبل از اینکه محکم به زمین برخورد کنه کسی اون رو در اغوش گرفت
ریوگا:  متاسفم..ر...ریوما...نباید...بهت..بهت شک میکردم...
ریوما به زحمت لبخندی زد: ی..ادت باشه...تو...کسی هستی..که..فرمانروا رو کشته..گاهی...باید..چیزی رو
سرفه ای کرد و ادامه داد:به مردم...بگی.....ک..ه انتظار دارن بشنون...من..هنوز..براشون...یه خائنم...
-ریوما...اروم باش...چیزی نگو..تو...قرار نیس بمیری..
ریوما:تا الان من..مراقب...یوما بودم...مثل دختر...خودم..باید تلافی کنی...م...ر
مراقب...     یو باش...
میوسا با وحشت کنار ریوما زانو زد..
ریوما اروم..دستش رو به سمت.. دست میوسا برد و اون رو گرفت:به خاطر...هم..ه چی..متا...س
دست بی جان ریوما روی زمین افتاد...
ریوگا با حس عذاب وجدان پیکر ریوما رو در اغوش گرفت
صحنه ای مقابل چشماش ظاهر شد...:اگه مانتونیم به هم اعتماد کنیم..دوستیمون از بین میره...و اون وقت روزی میرسه..که دیگه نمیتونیم به خاطر کارامون عذرخواهی کنیم...



پیکر بیجانش روی زمین افتاد
جسمی که حالا بخشی جدا از وجود او بود..
با هراسی واقعی به خودنگاه کرد..
بدن نبود..حتی شبه هم نبود...سایه ای بود معلق در اسمان و زمین....شخصی که فرمانروای شیاطین را کشته بود حالا تبدیل به سایه ای شده بود...
او از مدت ها قبل خودش رو برای مرگ اماده کرده بود ولی چیزی که سرش اومده بود...فراتر از مرگ بود..
حالا میوسا با وحشت به جسد او خیره شده بود...
و  یو... با هراس و وحشت خشکش زده بود..درحالی که تلاش میکرد فریاد بزند وپدرش رو صدا کنه اشک میریخت..
میوسا بی اختیار دست ریوما رو فشرد:ب..ا خودت چیکار کردی...

حالا دیگه شکی نبودکه اون میدونست..
جادوی شومی که ریوما استفاده کرده بود...اگرچه کار فرمانروا رو تموم کرده بود ولی او را نیز تا مرز نابودی برده بود..
 زمانی که ریوما به سمت میوسا برگشت..
میوسا قدمی به عقب برداشت...
نگاهش ناباورانه به او خیره شده بود
ناگهان چیزی بین او و میوسا قرار گرفت
یو که از ماهیت این موجود خبری نداشت سعی میکرد از میوسا مقابل اون دفاع کنه:ازش فاصله بگیر عوضی...
میوسا بی اختیار دخالت کرد: یو نه...
امایو اهمیتی نمیداد
طلسمهایش پشت سر هم به سایه ریوما برخورد میکرد و از میان بدنش عبورمیکرد
ریوما... بدون اینکه به میوسا یا یو نگاه کنه.
برگشت بار دیگه به بدنش نگاه کرد:میوسا....نباید بفهمن.....نباید...


برای قسمت بعد 10 نظر






دیدگاه ها : نظرات خوشگلتون
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 دی 1395 01:53 ب.ظ





بهترین وب سفارشی پونی و انیمه