تبلیغات

پشتیبانی

رمانهای من و ریوما - تقدیر یک فرشته 34

تقدیر یک فرشته 34

شنبه 11 دی 1395 10:55 ب.ظ

نویسنده : سارا
ارسال شده در: رمان تقدیر یک فرشته ،

3xxn_1wassssssssss90000000000000.jpg

این قسمتـ : خوش حال میشم بمیرم!!

ریوما:

برای اخرین بار قبل از رفتنم راه افتادم توشهر قدمی بزنم...
همه چیز اروم به نظرمیرسید
مردم بی توجه به اتفاقاتی که میوفتاد وخطریکه در کمینشون بودبا خیال راحت در انتظار سال نو بودن...
-
مقر جلسات وزرا

الویس جلوی همه ایستاد و پوزخندی زد:
ما...هممون سال  ها تلاش کردیم تا این شهر رو...تا این سرزمین رو دوباره بنا کنیم..
سرزمینی که اون موقع فقظ زمین های خالی بود...
حالا
بعد این همه سال...چند تا بازمانده از خاندان سلطنتی دم از وفاداری به سرزمینمون میزنن و میگن اینجا امن نیس..
این همه سرباز پس برای چی اینجا جمع شده؟
هربار خواستیم دست به کاری بزنیم جلوی ما ایستادن...
چه نتیجه ای از این کاراشون میتونیم بگیریم جز اینکه میخوان دوباره به قدرت برسن؟
ولی من نمیذارم!!!

چند ساعت بعد
ریوما:

بعداز چندساعت پیدا روی...دیگه وقتشه برگردم...
ولی قبل از اینکه کوچکترین حرکتی بکنم چندین سرباز منو محاصره میکنن!!
-چخبره؟
فردی که انگار رئیسشون بود اومد جلو:اروم دنبالمون بیا...
-دلیلی نمیبینم...راه شما ازما جداس ...کاری با شما ندارم که بیام...
فرمانده:خوب نمیخواستم اینجا بگم ولی چاره ای نذاشتی...
کاغذی که دستش بود رو میگیره سمت من...-دستورفرمانرواس که گروهتون رو منحل کنی و همین الان تسلیم بشی و همراهمون بیای..!!!

باعصبانیت به مهر پای نامه خیره میشم:چرا همچین دستوری داده...من نمی تونم گروه رو منحل کنم...خودم هم کار اشتباهی نکردم که میخواین بازداشتم کنین!!!
پوزخندی میزنه:جوری رفتار میکنی انگار تو فرمانروایی!!!فکر نکن از خاندان سلطنتی هستی کسی کاری به کارت نداره...تو با وجود اینکه فرمانروا دستور صریح دادن که با دستوراتشون مخالفت نکنی و دست ازمبارزه با شیاطین بر داری دست به تشکیل یه گروه زدی...
واقعا داری پاتو میذاری جای اون پیر خرفت...!!
-تو حق نداری حتی اسم اون رو به زبون بیاری چ برسه به اینکه بهش توهین کنی...!!!
-وقت ندارم باهات کل کل کنم....یا باهامون میای یا به زور میبریمت!!
-شرمنده نمیام و نمیتونین ببرین!!
-چرا میتونیم...اگه نیای دستور فرمانروا رو نقض کردی که خودش خیانت محسوب میشه....تو که اینو نمیخوای..
-وقتی فرمانی بهم داده میشه که اشتباهه انجامش نمیدم..اینکه خیانت نیس...

تموم کسایی که تو بازار بودن به ما خیره شده بودن...
کاغذ دیگه ای رودر میاره:بر اساس این نامه اگه تو به هیچ حالتی حاظر به انجام دودستور قبل نشدی من باید دستور دیگه ای رو بهت ابلاغ کنم...
همین حالا برمیگردی به مقر گروه و با اعضا و با تمام قوا به شیاطین حمله میکنی و ما رو از شرشون راحت میکنی!!!
خوب چیکار میکنی؟
اینکه دیگه حرف بدی نیس ...فرمانروا میخوان یه خطر رو برطرف کنی تا مردم در ارامش زندگی کنن اگه قبول نکنی نام نیک خودت رو خراب میکنی...و اعتبارت رو جلوی این مردم از دست میدی!!!

لعنتی...ما با تمام توانایی هامون نمیتونیم الان حمله کنیم...کاملا مشخصه اگه حالا دستور حمله بدم....تنها نتیجه قربانی شدن اعضای گروهه...
و اگه قبول نکنم...

-اگه نظرت عوض شده میتونی به جای این دستور دو فرمان قبلی رو اجرا کنی...کافیه خودت رو تسلیم کنی و جلوی همه ی این مردم بگی که گروهتون از همین لحظه منحله....

نفس عمیقی میکشم....
اینبار دیگه نمیتونم جون کسایی که دوسشون دارم رو به خطر بندازم...مهم نیس به چ قیمتی...ازشون محافظت میکنم...
-باشه....اینکارو میکنم..
گروه من....از این لحظه منحله..

-افرین....واقعا افرین...
با اشاره ی اون سربازا میان دستامو میگرن!
-خودم میام!
-باشه!!!!!!!!!
و در حالی که توسط سربازا احاطه شدم و فرمانده هم جلو حرکت میکنه از بین مردم رد میشیم...
یه لحظه وایمیستم .....
پچ پچ مردم هنوز به گوش میرسه!!(اینم از امیدی که داشتین!!)(تاریخ تکرارمیشه)(....اگه اون گروه منحل بشه...کار ما هم تمومه..همون بلایی سرمون میاد که سر اجدادمون اومد...هممون قتل عام میشیم!!)
فرمانده میاد کنارم:نگران نباش....تو مجازاتت تخفیف قاعل میشیم....!!
-
روز بعد

یوما: امکان نداره!!!امکان نداره..پدر همچین کاری نمیکنه....
امکان نداره گروه رو منحل کرده باشه...
اون....تموم عمرش رو صرف کرده که این گروه به جایی برسه که الان هس....
یو: اون پدری که من میشناسم هرکاری بخواد میکنه...مهم فقط خودشه....
-دربارش اینطور حرف نزن!!
یو: دروغ میگم؟؟
وقتی مامان و یونا میمردن داشت چیکار میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟کجا بود این همه قدرت وعظمتش؟
چرا اونا رو نجات نداد؟
به خاطر این نبود که جونش براش مهم تر بود؟
چرا همش غیب میشه و میبینی چند ماه دیگه برگشته درحالی که هیچ کاری نکرده واصلا معلوم نیس کجا رفته....به خاطر این نیس که نمیخواد تو مبارزه ها شرکت کنه؟؟؟؟؟؟؟
چرا گروه رو منحل کرد؟
به خاطراین نیس که ترجیح میده یه مقام تو دربار داشته باشه؟!
چرا خودش رو تسلیم کرد؟
به خاطراین نیس که میدونه اتفاقی براش نمیوفته؟!!

واقعا تو به همچین پدری ایمان داری؟هیف مردم که امیدشون به اونه...
همین لحظه ریوگا همراه با بقیه ی بچه ها وارد مقر میشن!
ریوگا:باید یه فکری برای نجاتش بکنیم....
یو پوزخندی میزنه:نگرانش نباشین..الان حتما تو یه اتاق گرم و نرم داره استراحت میکنه...
به فکر خودتون باشین که بعد منحل شدن گروه...میخواین چیکار کنین...
میوسا: تو چت شده یو..!!پدرت روبازداشت کردن!!ممکنه هربلایی سرش بیارن بعد تو این حرفارو میزنی؟!!
یو:هیچ بلایی سرش نمیاد از اولش هم منتظر همچین فرصتی بود که از شر ما و گروه خلاص شده وبه زندگیش برسه...
میوساازخشم میلرزید:این گروه زندگی پدرته!!
واقعا نمی فهمی اگه گروه رو منحل کرده برای نجات ماس؟؟!! واقعا درک نمیکنی؟
اون میدونه یه فرمان الکی که گروه منحل شده ...گروه ما رو از بین نمیبره!!
نمیفهمی جونشو گرفته کف دستش چون نمیخواد دیگه کسی رو ازدست بده؟!!تو از زندگی پدرت چی میدونی که اینجوری درباره اش حرف میزنی!!!!!!!!!!!؟؟؟؟
یو:  نه...من هیچی نمیدونم..
و از زندگیش همین که میدونم یه ترسوی بزدله که ادای قهرمان ها رو درمیاره ، در حالی که حاظر نیس جونش رو حتی برای نجات همسرو دخترش به خطر بندازه برام کافیه !!
اگه دست من بود حاظرنمیشدم حتی بهش بگم پدر....اون لیاقت این اسم رو نداره...!!
یوما: یو.....بسه!!
ایانا هم به میوسا اضافه شد:واقعا دارم نا امید میشم...وقتی پسر خودش درباره اش این طوری فکر میکنه دیگه چ انتظاری از بقیه داشته باشیم....

ریوگا:بسههههههههههه....همتون بس کنین...
برام مهم نیس کی چی میگه و چی فکر میکنین...
من الان فقط درمقام یک برادر و هم گروه....میخوام نجاتش بدم..چه با تو...و چه بدون تو یو!!
یو:باشه برین..من نیستم...و مطمعنم تهش به حرفم میرسین...
فقط به عنوان  دوستتون بهتون میگم...جونتون رو به خطر نندازین که رزشش رو نداره....
اشک های یوما سرازیرشد:  بسه یو....اون پدرته!!

قصر

ریوما جلوی فرمانروا ایستاده بود

فرمانروا(الویس):به به..
چشممون به جمالتون روشن شد...حیف تو موقعیت خوبی نیستی...الان فقط یه گناهکاری...
خوب بزار ببینم...چندبار بهت گفتم جلوی من نایست با من در نیوفت...بیا با هم همکاری کنیم ....
قبول نکردی...اینم نتیجه..
بازم دیرنیس...بیا طرف من و..زندگی کن!!
خیلی راحت طبرئه ات میکنم

-نیازی به لطفت ندارم...با این افکارت حق نداری فرمانروای این مردم باشی...تواین موقعیت که هر  لحظه ممکنه شیاطین حمله کنن و تمام مردم کشته بشن تو به فکر کینه های شخصی ات هستی.!!!
فرمانروا اول اخمی کرد ...بعد خندید:هیچ وقت عوض نمیشی..نگران مردم هم نباش...حواسم هس...
شر  تو یکی کم بشه میدونم چطورمراقبشون باشم...
اصلا خودت رو چی فرض کردی؟ فکر میکنی بهتراز منی؟
- بسه...بسه...            تواصلا از این مردم چی میدونی؟ تو که ادعا میکنی به این سرزمین احترام میذاری ازش چی میدونی؟
همین جایی که روش ایستادی..خون هزاران نفر از اجداد ماریخته شده...و تو الان به جای محاافظت از این سرزمین...که دیگه اون اتفاقات تکرار نشه داری چیکار میکنی؟ مشغو..
الویس:خفه شو...بسه دیگه خیلی زر زدی...میدونستم قبول نمیکنی ...
تا فردا از شرت خلاص میشم
-باشه...برام مهم نیس اگه  منو بکشی.....اگه باعث میشه بعدش  مثل یه فرمانروا حفاظهای شهر رو بالا ببری و با شیاطین بجنگی خوشحال هم میشم اگه بمیرم!!
-ببرینش...نمیخوام صداش رو بشنوم...بندازینش توسیاهچال.....
فردا مراسم اعدامش رو بر گذار میکنم!!

صدای قهقهه در فضا میپیچه!!
اون قرار نیس  منو بکشه چون بهم نیاز داره...پس..چرا؟!!
میرم جلو و جلوش زانو میزنم:منو ببخش،من...میتونم بهت کمک کنم!!هنوز بهم نیاز داری...نمیخوام الان بمیرم
خنده فرمانروا قطع شد:تو کسی نیستی که برای نجات جونش التماس کنه....قضیه چیه؟
-من تنها کسی هستم که میتونه این جنگ رو تموم کنه...پس باید زنده بمونم...لازم باشه مثل یه خدمتگذار وفادار برات کار میکنم فقط میخوام زنده بمونم...
الویس دوباره میخنده:داره جالب میشه!!!






برای قسمت بعد 10 نظر



نظراتتون : نظرات خوشگلتون
برچسبها: رمان تقدیر یک فرشته ، رمان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 12 دی 1395 09:39 ب.ظ