تبلیغات
رمانهای من و ریوما - تقدیر یک فرشته 27

تقدیر یک فرشته 27

پنجشنبه 28 مرداد 1395 09:50 ب.ظ

نویسنده : سارا
ارسال شده در: رمان تقدیر یک فرشته ،
برین ادامه


این قسمت: رفتنی که برگشت نداره








ریوما:
راستی پروفسور فکر نکنم به اون گردنبند نیازی باشه...به هرحال من هنوز یه شیطانم 

***
کمی بعد

بالاخره رسیدیم به دنیای شیاطین 
همه جا آشنا بود
البته....ده سال از عمر من اینجا گذشته بود...
تو این دنیای بی رحم 
همراه بقیه خیلی زود خودمون رو به دروازه رسوندیم و از بین سر بازا رد شدیم
آروم رفتم جلوتر...
ریما..هم اونجا بود
تا منو دیدن حالت دفاعی گرفتن
تو ذهنم بهشون گفتم:منم...ریوما...منتظر علامتم باشین 
اول بچه ها شک کردن...قیافه ریما هم خیلی احمقانه شده بود..
ولی بعد برای رد گم کنی دوباره گارد دفاعی گرفتن...
منو بقیه رفتیم جلوتر و مثلا دستگیرشون کردیم..
از بین سربازا رد شدیم...
آخر از همه...
کسی ایستاده بود که..
اصلا نمی خواستم ببینم...
اون ریوگا بود...که به رزالین خیره شده بود
سعی کردم توجهی نکنم و آروم رد شدم..
همین طوری حرکت می کردم...
حواسم اصلا جمع نبود و وقتی به خودم اومدم ما تو سرسرای بزرگ بودیم...
صورتم سرخ شد...و آروم به طرف بچه ها برگشتم
ولی قبل از اینکه چیزی بگم ریما پرید بقلم :تو خودتی؟؟واقعا خودتی؟!
-اره...
اس نار اون محکم تر منو در آغوش گرفت
همزمان صحنه ای جلوی چشمام زنده شد:من...واقعا..واقعا عاشقت بودم...!
ریما رو از خودم جدا کردم...:باید بریم...خیلی خطر نا که
میوسا و ایانا اومدن کنار ریما 
ولی همین موقع طلسم به سمت تزوکا رفت و جعبه از دستش افتاد و درش باز شد...چیزی داخلش نبود...جز یه گل..

برگشتم سمت کسی که طلسم رو فرستاده بود
-ریوگا...
رفته جلو و روبه روش ایستادم..
ریوگا آروم گفت:با تو کاری ندارم بچه...فقط می خوام ببینم حال اون دختر خوبه یا نه...
-این چیزا به تو چه ربطی داره...
ریوگا:به تو هم ربطی نداره..
و منو کنار زد..
سعی کردم جلو شو بگیرم ولی صدای بلندی همه ی ما رو متوجه خودش کرد...
به بالا نگاه کردم..
جایی که فرمانروا به لبخندی عجیب به ما خیره شده بود و بعد فریاد زد:هم خون ها ...جمع شدن..اون ها آسیب پذیرن، وقتشه. ..!
ها!!این صدای ریوگا بود
نگاهی بهش کردم قیافه اش سر در گم بود معلوم بود که گیج شده...:قرار نبود اینطور بشه!
صدای عجیبی اومد ...دوباره به بالا نگاه کردم..
چندین شیطان اونجا بودن...
و یه چیزی دستشون بود...که...که به سمت ما نشونه رفته بودن!!!@_@
خیلی سریع اتفاق افتاد. ..
نگاهی به اطراف کردم..
من ریوگا ...ریما میوسا و ایانا...
از بقیه جدا بودیم...خیلی اتفاقی...
و عجیب تر از اون...
خنجر ها داشت به سمت اونا می رفت...
کریستال خنجری که به سمت ریما می رفت رو از مسیرش منحرف کرد
رایا و تزوکا هم مال میوسا و ایانا رو..
اما هنوز خنجر ریوگا بود و مستقیم به سمت اون می رفت...
کسی هم حواسش نبود...
غیر ارادی بدنم حرکت کرد...
و قبل از اینکه بفهمم...خنجر تو شونه ی من فرو رفته بود...
چشمام همه جا رو تار می دیدن..
پاهام شل شد و افتادم..
قبل از اینکه بیوفتیم یکی منو گرفت...:ریو...
بچه ها اسمم رو صدا می زدن...
چشمام رو بستم، صدا ها لحظه به لحظه دور تر می شدن...
************
15سال بعد:

به رو به روم خیره شده بودم...
به دختری که توی تابوت بود....چشماش بسته بود....اون...خوابیده بود...
راحت شده بود از این دنیای بی رحم...
چیزی که بیشتر به چشم میومد مردی بود که غرور چندین ساله اش رو شکسته بود و کنار تابوت بی هوا گریه می کرد...
نوزادی تو بغلش بود..
اون بلند شد..
و در حالی که لنگ می زد اومد سمت من 
-بیا...این ...تنها کس منه. ..اک اسمم روش باشه...اونم میمیره. ...مثل بچه ی خودت بزرگش کن
-یادت رفته من از تو هم بیشتر در خطرم؟
-با این حال همه طرف تو هستن....پس امن ست بیشتری داری. ..
-و تو؟
-انتقام...لذت بخشه. ..
نگاهی به نوزادی که بغل دختر کنارم بود کردم...
و بعد به نوزاد بغل خودم..
-مطمئن باش مراقبشم. .
مردی که جلوی من بود...دیگه خودش نبود...شکسته بود...
چیزی نگفت..
در سکوت به طرف تابوت برگشت..
رفت جلو مشتی خاک روش ریخت..
آروم چیزی زمزمه کرد...با این حال من می شنیدم چی می گفت:منتظر باش...

و تو یه چشم به هم زدن ناپدید شد...
تو فکر 15 سال پیش بودم. ...نمی دونستم اون خاطرات چرا الان اومدن تو ذهنم. ..با این حال جوابشان ساده بود...اون موقع هم دوستای ما از دست رفتن. ..
رفتنی که برگشت نداشت...





20نظر برای قسمت بعد



دیدگاه ها : نظرات خوشگلتون
آخرین ویرایش: جمعه 29 مرداد 1395 06:22 ب.ظ





نمایش نظرات 1 تا 30

بهترین وب سفارشی پونی و انیمه