تبلیغات
رمانهای من و ریوما - تقدیر یک فرشته 23

تقدیر یک فرشته 23

جمعه 25 تیر 1395 05:50 ب.ظ

نویسنده : سارا
ارسال شده در: رمان تقدیر یک فرشته ،
بدین ادامه 
این قسمت:خیلی...دوست دارم
دنی:
پیشگویی  ....
توسا : 
بله پیشگویی 
-و اون چیه؟
توسا چشماش رو بست...:
هم خون های سپید جمع خواهند شد...در
-توسا!!
توسا دیگه نتونست ادامه بده ...
آروم آروم داشت ناپدید می شد...
در حالی که تنه سایه ای ازش باقی مونده بود گفت:به گذشته برین...
و بعد  دیگه اثری از توسا نبود ..
این طلسم رو می‌شناختم...
شیاطین تنها کسانی بودن که از این طلسم استفاده می کردن...
حالا تنها کسی که می تونست بهمون کمک کنه اسیر شیاطین شده بود..
-هم ..خونهای...سپید؟؟؟
نه..
الان وقتش نیس...اخ چرا الان
با کلافگی دستمو توی مو هام فرو بردم و به سرعت توی اتاقم قدم می زدم..
باید هرچه سریع تر اون جعبه رو پیدا کنیم...
قبل از شیاطین...
هم خون های سپید. ..خدایا...یعنی ممکنه خودش باشه؟ ؟
***
کریستال:
درست وقتی رسیدم پیش رزالین چندین صدا آشنا به گوشم رسید :میوپ!رزالین...وای خدا ا!!
ریما رایا و تزوکا همراه پروفسور جلوی ورودی باغ به ما خیره شده بودند...
پروفسور اولین کسی بود که واکنش نشون داد و با طلسمی رزالین رو ناپدید کرد
-کجا بردینش؟ 
ابرین:درمانگاه اینجا...
میوپ:تقصیر منه.....تقصیر منه...
کنارش نشستم و بقلش کردم:تقصیر تو نیس....تو فقط خواستی کمک کنی....
میوپ هق هق کنان گفت:نه...اگه من اون طلسم رو نمی فرستادم...ممکن بود رزالین بتونه از جلوی طلسم پسره جاخالی بده...ولی با طلسم من...دیگه راه نجاتی براش نموند...اگه اتفاقی براش بیوفته....من..م...
و گریه اجازه نداد حرفش رو تموم کنه
-اون دختر قوییه نگران نباش.
یهو گرمی چیزی رو روی شونم احساس کردم....دست ریما بود ..
ریما و رایا میوپ رو بلند کردن
-پروفسور...رزالین حالش خوب میشه؟ 
ابرین :تا کامل نبینمش چیزی نمی تونم بگم...
و راه افتاد
-منم می خوام بیام. .
ابرین:الان نه...بعدا بهتون خبر می دم..
-اما..
ولی قبل از اینک هرچیزی بگم پروفسور ناپدید شد
ما غم از روی ناچار به داخل خونه برگشتیم
*****
سارا:
تموم شب رو بیدار مونده بودم...
حسابی خسته بودم پلک هام باز نمی شدن...
سرم رو روی تخت گذاشتم
چشمام بسته شد...
دیگه نمی تونستم تحمل کنم
****
ریوما:
همه جا سفید بود...
چیزی یادم ن میومد....
یهو مردی ظاهر شد..
در واقع پسری که تنها چند سال از من بزرگتر بود...
و..
خیلی
شبیه...
من..
بود
پشتش رو به من کرد و به سمت نور رفت
صبر کن
دست مو دراز کردم تا جلوش رو بگیرم
اون برگشت
نگاه عجیبی بهم کرد:تو هیچ وقت برنده نبودی....
-چی؟؟تو...
*****
چشمام رو باز کردم...
عرق کرده بودم..
آروم آروم سیاهی کنار رفت
وقتی چشمام به نور عادت کرد خوب اطراف رو نگاه کردم. ..
پرده صورتی؟ 
اینجا اتاق دختره بود..
تازه متوجه دست گرمی کا روی دستم بود شرم. 
سارا کنار تخت  خوابش برده بود ...
بی تفاوت به دیوار تکیه دادم
به خوابم فکر کردم
حالا که بیدار شده بودم می دونستم اون پسر کیه...رقیب همیشگی من...توی سرزمین شیاطین...
ولی چرا خوابش رو دیده بودم؟؟
باید برمی گشتم تا بفهمم....حتما اتفاقی افتاده بود...
***
سارا :چشمام رو باز کردم...
وای
کنار ریوما خوابم برده بود
حسابی سرخ شدم
نمی تونستم به چشماش نگاه کنم
ریوما:چیه؟
-ا...
ریوما: نفس عمیقی کشید
ببین. ..یعنی...اه. ...م...
-بگو...
ریوما:م....ممنون که....مراقبم بودی...
-اوه....من که کاری نکردم...
ریوما برای اولین بار لبخندی زد:تو با اونایی که بیرونن. ..خیلی...فرق داری...
روی تخت نشستم :خوش حالم...حالت خوب شده...
ریوما دستمو گرفت :من ...نمی تونم...درست بفهمم..یا احساس کنم...با این حال...هنوز می دونم که...باید تشکر کنم...
خیلی آروم سرم رو بالا آوردم. ..چشمام با چشماش گره خورد
نمی دونستم چی بگم...که ریوما منو کشید جلو و بقلم کرد..
-ر..ریوما...
ریوما:چیزی نگو..من بهت مدیونم. ..امیدوارم به روز بتونم جبران کنم
چیزی نگفتم....تو گرمی آغوشش داشتم آب می شدم...
سعی کردم خجالت رو بذارم کنار...
سرم رو گذاشتم روی شونش : تو هم با بقیه خیلی فرق داری....از  هر لحاظ...
سکوت اتاق رو پر کرده بود...
جر جری بلند شد...
آروم سرم رو بلند کردم...
به چشمای ریوما خیره شدم...
-م...
ریوما:چیزی شده؟
-ری..یوما. ..من...خیلی...
لبم رو گاز گرفتم:من...خیلی
...د..دوست دارم. ..
نفس راحتی کشیدم...
سرم رو بلند کردم تا نتیجه حرف احمقانم رو ببینم...
اما..
نگاه ریوما به من نبود...
با دنبال کردن نگاهش...
به چیزی رسیدم که. ..
در واقع به صحنه ای که
وجودم رو به لرزه انداخت...
پدر من با صورتی قرمز جلوی در ایستاده بود و با نگاه خشمیگنش به ما نگاه می کرد...
*****
ریما :
روی مبل نشستم...
میوپ بعد گذشت 3ساعت همچنان داشت گریه می کرد..
یه لحظه واقعا تعجب کردم اینهمه اشک رو از کجا آورده. ..
خیلی نگران بودم...رزالین در هر صورت دوستم بود...
از طرفی امروز دلشوره عجیبی داشتم و همش به فکر ریوما بودم...
و صبح...
تیک آخر خوابم هنوز فکرم رو مشغول کرده بود...
خوابی که در باره ی مادری که واقعی
نبود دیده بودم...
خیلی عجیب بود...زنی که کنارش ایستاده بود..صورتش رو نمی دیدم..اما می فهمیدم که داره به من لبخند میزنه..
حس عجیبی بهم می گفت اون مادر واقعیمه. ..
اما لحظه ای که خواستم برم پیششون..
ناپدید شدن و سیاهی همه جا رو فرا گرفت
چقدر دوست داشتم می دونستم مامان واقعیت کیه..
*****
کریستال:کنار میوپ نشسته بودم و سعی می کردم ارومش کنم
ریما تو این سه ساعت روی مبل نشسته بود و به زمین خیره شده بود...
درست چند دقیقه بعد از اینکه من و دوستام به سالن بزرگ خونه اومدیم
بقیه بچه ها هم با عجله وارد سالن شدن
نگاه های نگران و متعجبشون نشون میداد که چیزی نمی دونن
حالشو نداشتم که دو ساعت توضیح بدم...
اما ترسا و بقیه بچه ها اونقدر اصرار کردن که مجبور شدم توضیح بدم. .البته نسخه سانسور شدش رو...تیکه ای که رزالین تو بقله پسره بود رو سانسور کردم...
و بعد از اون هم بچه ها روی بقیه مبل ها نشستن و مثل ریما با زمین خیره شده بودن و با استرس پاهاشون رو  تکون می دادند...
منم خیلی نگران بودم
*****
ابرین:
توی درمانگاه راه می رفتم که دیانا از اتاق اومد بیرون...
-خوب،؟؟
دیانا لبخندی زد
نفس آسوده ای کشیدم...
دیانا:نگران نباش فقط باید استراحت کنه...
سرم رو تکون دادم:خیلی ممنون...بازم بهت مدیون شدم...
دیانا:نه ...من خیلی بیشتر مدیونم..
-پس من می رم خوب مراقبش باش...
دیانا:حتما
از درمانگاه خارج شدم..
-ابی
-اوه دنی..چرا بی خبر تو ذهنم سرک می کشی؟
دنی:موضوع فراتر از حد تصورته. ..جعبه سرنوشت...گم شده...
-چی؟؟!
*****
ماشایا:
-اوه..آخه چطور که گم شدن؟؟
الیسا:نمی دونممممم.....اونا ناپدید شدن..شایدم خودشون رفتن...ولی بدون گفتن به من که جایی نمی رفتن...
وای الا ن باید چیکار کنم؟؟؟؟
-بذار ببینم....خدای بزرگ...خانواده من که اینجا نیستن....
الیسا:خوب رو سراغ وا کی..
-اما..
الیسا:لطفا






برای قسمت بعد 30نظر
راستی تو نظرات بگین که نظرتون درباره سارا چیه...آیا می تونه جای ریما رو بگیره؟



دیدگاه ها : نظرات خوشملتون^ــ^
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 07:04 ب.ظ





نمایش نظرات 1 تا 30

بهترین وب سفارشی پونی و انیمه