تبلیغات

پشتیبانی

رمانهای من و ریوما - تقدیر یک فرشته 17

تقدیر یک فرشته 17

دوشنبه 7 تیر 1395 03:18 ب.ظ

نویسنده : سارا
ارسال شده در: رمان تقدیر یک فرشته ،

راوی شخص ناشناس-10سال قبل:

 از نیمه شب گذشته بود... سکوت همه جا رو فرا گرفته بود... صدای پای خفیفی بلند شد...

و سایه مرد شنل پوشی در گوشه ای ظاهر شد... خبری که دیروز به گوشش رسیده بود..او را تا مرز جنون پیش برد. .برای ابرین کشته شدن برادرش ..قتل عام فرشته ها و نابودی کامل دنیای اونها خیلی دردناک بود..

ولی چیزی که بدترش می کرد..شخصی بود که عامل کشته شدن آنها بود... فرمانروا ی شیاطین!!کسی که سال ها پیش می تونست جونس رو بگیره ولی این کار رو نکرد...و نتیجش این شدکه همه فرشته نابود شدن... این خبر اون قدر برای اون حیرت انگیز بود...که بعد چند سال..دوباره نیروهای خاصش رو به کار انداخت.. اطراف مغازش قدم میزد..و فکر به برادرش ..چشم های پر چروکش را نمناک کرد...

به خاطر یه اشتباه اون برای همیشه خانواده و برادرش رو ترک کرد..

یادش بود ..سال پیش در همین مکان برادرش از او درخواست کمک کرده بود... و او به سادگی پاسخ داده بود:من دینم رو ادا کردم..چیز دیگه ای برای از دست دادن ندارم... اما اشتباه کرده بود.. هنوز چیز دیگری داشت..برادری که حالا چند روز از مرگش می گذشت... و همین او را وادار کرده بود تا نیرو هایش را دوباره به کار گیرد تا بار دیگه اقتدار خانواده اش را به رخ شیاطین بکشد... به اولین روز بازگشتش فکر کرد...

تازه رستوران را بسته بود تمام چراغ ها رو خاموش کرده بود و تنها یک شمع روی میز به آرامی می سوخت.. با دستش شمع رو خاموش کرد تا به اتاق خوابش برود.. همین که خواست از پله ها بالا بره یک دفعه همه چراغ ها روشن شد.. با تردید به پشت سرش نگاه کرد.. اینبار سایه فردی رو کنار میز ها دید. . به سرعت به طرف اون رفت..

ابرین:کی هستی؟ چطوری اومدی تو؟

شنل پوش در سکوت به او خیره شد. . وقتی ابرین دستش رو برای استفاده از نیرو هاش بالا آورد حتی یه حرکت هم برای دفاع از خودش نکرد..

ابرین با عصبانیت گفت:بهتره حرف بزنی وگرنه بدجور به ضررت تموم میشه. . اما باز جوابی نشنید.. پس به سرعت بخشی از نیروهاشو رو کرد.. در یک چشم به هم زدن موج آب ناپدید شد و شعله های بزرگ آتش به طرف ابرین رفت.. ابرین اون رو به طرف مهاجم برگردوند و موج آب بزرگی رو همراهش روونه فردکرد..

اما شنل پوش فقط دستش رو بالا آورد..و هر دو ناپدید شدند.. اینبار مهاجم شروع کرد..دیگه خبری از استفاده ی نیروهای خاص نبود.. اینبار طلسمی ارغوانی رنگ به سوی ابرین اومد... طلایی طلایی رنگ هگ در میانه راه با اون ترکیب شد.. ابرین حیرت زده شده بود.. این یکی از قدرتمند ترین طلسم ها بود.. و اون افراد زیادی رو نمی شناخت که بتونن انجامش بدن.. دو حریف خیلی توی میجنگیدند. . هر طلسم یا نیرو به شیوه ای دفع می شد.. ظاهرا هیچ کدوم برتر از دیگری نبود... اما این فقط ظاهر ماجرا بود.. این جنگ تا بیش از یک ساعت طول کشید...

سر انجام شنل پوش که از نتیجه کارش راضی بود به حرف اومد:دیگه بازی کافیه..

و قبل از اینکه ابرین حتی پلک بزنه دست و پا بسته روی زمین افتاد.. کاملا مشخص بود که حریفش از همون اول می تونست شکستش بده پس چرا اونو بازی داده بود؟؟!
زیر لب پرسید :تو کی هستی؟
-یه دوست هرچند نسبت به دفعه‌ی قبلی که دیدمت خیلی افت کردی اما اقرار می کنم هنوز هم خیلی خوب می جنگی..شاید اگه چند تا فن سیاه رو می کردی می تونستی شکستم بدی..
ابرین:من دیگه نه از طلسم و نه نیروی سیاه استفاده نمی کنم..سال ها پیش گذاشتمش کنار... حتی اگه کشته بشم.. پس اگه یکی از اون شیاطین یا بهتر بگم از نوکرای اون قاتل عوضی هستی بهتره بری به جهنم...
-اگه از نوکرای اون نباشم چی؟؟
کی هستی؟؟!
-اوه..هنوزم عجول و کم صبری..جوونیات باهوش تر بودی ابی. ..
همین کلمه کافی بود..چشمهای پیرمرد درخشید :دنی!!
شنل پوش کلاهشو برداشت.. برخلاف تصور دنی ..
ابرین از دیدن اون چندان خوش حال نبود..:اینجا چه غلطی می کنی؟؟
-هی قبلا مهربون تر بودی. .اومدم یه دوست قدیمی رو ببینم..
-ولی من علاقه ای ندارم..
-بس کن اب. .مسئله مهمه...
ابرین به چشمهای دنی خیره شد...از آخرین دیدارشون حدود 18سال می گذشت ولی هنوز این نگاه مصمم و نگران رو می شناخت. .
دنی:باید باهات حرف بزنم. .
ظاهرا چاره ای نداشت..اشاره ای به دستهای بسته اش کرد:اینطوری؟نمی خوای یکم متمدن تر باشی؟
دنی لبخندی از خجالت زد:اوه ..متاسفم..پیری آدمو حواس پرت میکنه .. دستشو تکون داد و طناب ها باز شدن.. دستش رو دراز کرد تا ابرین بلند شه..
ابرین دستش رو پس زد:حرف تو بزن.. و بعد ار دو روی صندلی نشستند..
دنی:خوب چون خیلی عجله داری میرم سر اصل مطلب..من باید به چند نفر درس بدم..و برای این کار به کمک تو نیاز دارم..
ابروهای ابرین بالا رفت:فکر نکنم تو کل دنیای فرشته و شیاطین لنگه داشته باشی..
-اما من قدرت تو رو در طلسم های سیاه ندارم..
ابرین اخم کرد:طلسم های سیاه؟!فکرش رو هم نمی کردم از زبون تو اسمش رو بشنوم. ..چه برسه به اینکه پیشنهاد بدی اونو به کسی آموزش بدم.. متاسفم...ولی من نیستم ...خود تو گفتی ترکش کن...و حالا می گی می خوای اونو آموزش بدم؟ ؟؟!!
-من نه...برادرت! !
 -برادرم؟اون هیچ وقت چنین چیزی رو نمی خواست.
-اما حالا می خواد. .و کاغذی رو به ابرین داد.. خط نامه کاملا آشنا بود. .
همین طور که نامه رو میخوند چشماش از تعجب گرد شد..:
دنی و ابی عزیزم : زمانی که این نامه به دستتون میرسه..من قطعا مردم. .بنابر این بیشتر از هر زمانی به کمکتون نیاز دارم...در واقع چند نفر..هستن..که به کمکتون نیاز دارن..می خوام اماده باشین...اونا یه روز میان سراغتون...و می خوام اون روز.. هرچی بلورین بهشون آموزش بدین..تاکید می کنم.هرچی!!اونا اون قدر پاک هستن که از نیروهای سیاه سوء استفاده نکنن..ولی برای بردن این مبارزه نیاز به دونستن همه چیز دارن. .. اونا رو آماده کنین . اب. .این تنها راه پاک شدن اشتباهاتته. .اونو از دست نده. ..بزار اونا با چیزایی که ازت یاد می گیرن شیاطین رو نابود کنن.. و تو دنی..علاوه برآموزش ...ازت می خوام تمام فرشته ها و یا دورگه هاشون رو که تو زمین زندگی می کنن جمع کنی و گروهی تشکیل بدی برای مبارزه با شیاطین. .اینکار رو به تو می‌سپارم چون مطمئنم بهترینی.. جزییاتو تو نامه های جدا گانه تون نوشتم.. نمی گم به امید دیدار چون هنوز کار های زیادی برای انجام دارین...
همین طور که ابرین نامه رو می خوند چشماش از تعجب و حیرت گشاد تر میشد:اون می خواد ما...



راوی ریوما-زمان حال:

چند تا از خدمتکار ها اومدن و من رو بردن..میدونستم که یه زندگی پر رنج از امروز برام شروع میشه...

راوی رایا:

تزوکا:بچه ها خیلی زیاده روی کردن...
-اره ..حالا چیکار کنیم؟
تزوکا:وقتشه بریم دنبالش...
خوب می دونستم منظورش چیه...

راوی ریما:

بارون بند اومد...هیچ هدفی نداشتم....
نه جای ریومارو میدونستم...نه قدرتی داشتم که نجاتش بدم...
خیلی خسته شده بودم...بدنم خیس بود....هر از گاهی با بادی که می وزید حسابی احساس سرما می کردم...
سرفه ای کردم...از خستگی روی زمین افتادم...کنار یه دیوار و همون جا خوابم برد....    
 یک ساعت بعد:
کی داشت صدام  میکرد؟
اول صدا ها خیلی دوربودن....اما کم کم نزدیک تر شدن...
یه دختر با نگرانی اسمم رو صدا میزد...:ریما؟!ریما...  چشمام رو باز کردم...
اونا...اومده بودن دنبال من؟
!رامونا::نباید اون طوری میرفتی زیر بارون...
میوپ حالت خوبه؟!  
 -فکرنکنم اهمیتی داشته باشه.. وسعی کردم از جام بلندشم..که رزالین دستمو گرفت:تو هنوز حالت خوب نیست..باید استراحت کنی...
دستم رو کشیدم:فکر نکنم اینش به شما مربوط باشه...میرم دنبال کارم...دیگه دنبالم دنیاین!!!  
 رایا با صدای محکم گفت:بشین! 
بی توجه خواستم از کنارش رد بشم...که واقعا محکم دستم رو گرفت...
واینبار خیلی جدی گفت:می خوای بری؟خوب برو...فکر میکنی می تونی نجاتش بدی؟؟نه....خودت هم تو دردسر میوفتی...انبار بدن بی هوش شده ات رو پیدا کردیم....دفعه بعد جنازت میوفته رو دستمون...پس بشین و بذار با برنامه پیش بریم..!!!   
 و من رو نشوند روی تخت..
همه از لحن محکم و جدی رایا شوکه شده بودن....
رایا: وقتی حواستون نبود با تزوکامشورت کردم...ورسیدیم به یه نتیجه... باید بریم سراغ پروفسور...
پروفسور ابرین..... 
تزوکا دنباله حرف رایا رو گرفت:و ازش بخوایم بهمون اموزش بده...  
فوجی زمزمه کرد:ابرین...ابرین...
و بعد با تعجب گفت:نگین که منظورتون....  
 تزوکا: دقیقا همون برادر فرمانروای فرشته ها....که بعد از دعواشون...سرزمین فرشته ها روترک کرد....وبه همین دلیل از جنگ دور موند و تونست زنده بمونه ...اون تنها کسیه که الان می تونه کمکمون کنه..!!!








برای قسمت بعد 30 نظر




نظراتتون : نظرات خوشملتون
آخرین ویرایش: دوشنبه 7 تیر 1395 05:19 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30